تندیس استقامت

دست خدا به همراهت...

ای دست سرشار از عاطفه و مهر

ای آکنده از مهربانی

دعای همه دردمندان، بدرقه راهت...

ای سینه ات لبریز از ایمان و یقین

نبضت با دوام...

ای تجلی بخش روح احسان

دست خدا به همراهت...

ای تندیس استقامت و صبوری

دستت همیشه گرم...

ای نگران چشم های خسته و بیمار

خدا پشت و پناهت...

ای باغبان گل های پژمرده و شاخه های شکسته

نسیم رضایت پروردگار، گوارای وجودت

ای جلوه گاه فداکاری

ای اسوه نیکوکاری

ای امدادگر!

مصاحبه با محمدتقی ریسمان سنج امدادگر پیشکسوت خوزستانی

اشاره: همیشه کسانی در جامعه هستند که می توانبه آن ها، به عنوان الگو و چهره نگریست. از آن ها نکات خوب یاد گرفت. و به عنوان مربی و معلم از وجودشان استفاده کرد. چرا که هم خوب بلدند و هم خوب یاد می دهند.
از وقتی می شناسمش، نامش با چادر و اسکان اضطراری گره خورده است؛ گویی آن ها را برای هم آفریده اند. در طول این سال ها تجربیات فراوان و عمیقی در حوزه اسکان به هم زده و برای خودش و جمعیت هلال احمر خوزستان و حتی کشور یلی شده است. از قشنگی های کلاس داریش همین بس که نکات بسیاری در مورد زندگی، اخلاق، دوستی و ... را می توانی سر کلاس هایش یافته و یاد بگیری. محمدتقی ریسمانسنج از قدیمی های پیشاهنگی قبل از انقلاب و پیشکسوتان عرصه امداد  نجات و اسکان! بعد از انقلاب است. با درجه ایثار، شخصیتی افتاده دارد و همیشه لبخند بر لب، در دلهای ما جا کرده است. امدادگر نمونه استان در سال 1380 و دارای رتبه های برتر در اردوها، اسکان اضطراری، زندگی اردویی و هرچه در مورد اردو و اسکان است. ریسمانسنج و چهار هم تیمی دیگرش از بهترین های استان خوزستان هستند که امدادگران زیادی را تربیت کرده اند. گفتگوی بنده را با وی بخوانید.

متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید

ادامه نوشته

سنگ خدا!

ماه رمضان بود و هوا به شدت گرم. روزهای گرم تابستان و هوای آبادان و ماه رمضان! آماده شده بودم تا آن روز هم مثل روزهای دیگر همراه با داوطلبان دیگر، برای شرکت در طرح همای رحمت و توزیع بسته های حمایتی به یکی از روستاهای محروم اطراف آبادان عزیمت کرده و یک بار دیگر افتخار خدمت به نیازمندان روزه دار را نصیب خود نمایم. دو سه ساعتی گذشت ولی از خودروی جمعیت خبری نشد. پس از مدتی هم معلوم شد که با توجه به تعدد برنامه ها، آن روز خودرو در اختیار ما نخواهد بود. چون نیت من، خدمت رسانی به مردم بود، آمادگی خود را جهت در اختیار نهادن خودروی شخصی ام اعلام کرده و با همراهی مسؤول داوطلبان و تعدادی از اعضاء، به سرعت به سوی روستای مورد نظر به راه افتادیم.

... بسته های حمایتی توزیع شد و با توجه به زمان شروع پروژه، برنامه به درازا کشیده و تا نزدیک اذان مغرب و افطار به طول انجامید. روزه بودیم و بسیار تشنه؛ هوا هم به شدت گرم و شرجی! در همان حال که خواب هم بر چشم هایم چیره شده بود، نشستم پشت فرمان و به سمت شهر حرکت کردیم.
پلک ها سنگینی می کرد و تشنگی امانم را بریده بود. در یک لحظه در میان خواب و بیداری سنگ بزرگی را دیدم که در نزدیکی ما قرار داشت و تا به خود آمدم، نمی دانم چگونه خودرو را از آن رهانیدم و چند متر بعد از آن ترمز کردم.
با سلام و صلوات از خودرو پیاده شدیم. از دیدن آن سنگ و چاله ی کنار آن، شوکه شده بودیم و نای حرف زدن نداشتیم. اهالی محل از دیدن این منظره تعجب کرده بودند و مبهوتانه ما را می نگریستند. از چشم های گرد و متعجب آن ها سؤالی گنگ برای ما پیش آمده بود. جریان را پرسیدم...

... می گفتند تا کنون این چاله جان خیلی ها را گرفته و تعجب ما از وجود این سنگ است که تا امروز اینجا نبوده و به یکباره جلوی شما سبز شده است! شما که هستید و کارتان چیست؟! اگر این سنگ نبود، وضعیت شما الان معلوم بود!
اشک از چشمان ما می آمد و سپاسگزار ایزد منان بودیم. درون ما غوغایی بود که توصیف شدنی نیست. با خود گفتم کاری که برای رضای خدا باشد، هیچ وقت شکست خوردنی نخواهد بود و خدا به هنگام نیاز، حتی با یک سنگ به کمک ما می آید.

خاطره از حاج ابراهیم عطشانی داوطلب پیشکسوت آبادان

مصاحبه با سیاوش جلیلیان امدادگر پیشکسوت خرمشهری

اشاره: نام جمعیت هلال احمر شهرستان خرمشهر که می آید، ناخودآگاه ذهنت آیینه ای می شود از جنگ هشت ساله یا همان دفاع مقدس. خواسته یا ناخواسته به یاد همه کسانی می افتی که در کوران حوادث نامشان بر جریده عالم ثبت شد. و دلت پر می کشد به سال های طلایی آن دوران و مردانِ مردی که آن سال ها را رقم زدند. برای امدادگران اما، آن سال ها تداعی بخش خاطراتی دیگر هم هست. چرا که در آن دوران علاوه بر اسلحه، کسانی بودند که وسایل اصلی کوله پشتیشان، باند و گاز و بتادین و ... و حرفه شان، امدادگری بود و در طول عملیات بارها می شنیدی که فریاد می زدند: امدادگر، امدادگر، امدادگر...

روبروی من یکی از تبار آن مردان نشسته است. با مویی سپید، چهره ای نورانی و چین و چروکی که نشان از تجربه فراوانش در طول این سال ها دارد. نحوه آشنائیش با هلال احمر شنیدنی است. سیاوش جلیلیان از آن دسته امدادگران قدیمی و پیشکسوت هلال احمر است که هنوز هم بعد از 45 سال، ارتباطش را با جمعیت نگسسته است و هرجا که عملیاتی و کاری است، او هم آنجاست.

 

 متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید

ادامه نوشته

متن ادبی مهرآفرین!

ترا می ستایم
که مهرآسا، مهرآفرینی پیشه توست!
تو که بند بند وجودت در پی آسایش دو گیتی است!
نه برای خویش که برای همنوعان نیازمندت...

***

تو که ثابت کرده ای هلال احمر، محلی است برای خدمت به نوع بشر
و تمامی گیتی عرصه یکتای هنرمندی توست...
وه که چه خوش نغمه ای نواخته ای
و این نغمه که سروده ای، برای همیشه به یادگار خواهد ماند که:

"زندگی عرصه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و ازصحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد"

و این رایحه خدمت توست
که دوامش بر جریده عالم ثبت شده است...

با زوج پیشاهنگ بهبهانی...

اشاره: دقیق که نگاه کنی، بین لباس های جمعیت هلال احمر، یکی از زیباترین هایش، لباس یا یونیفرم پیشاهنگی است که هم جذاب است و هم حس خوب فعال بودن را نشان می دهد. حال فرض کن که دو نفر با این لباس جشن پیوندشان را برگزار کرده اند. اینجاست که داستان ِشنیدنی، دیدنی هم می شود که بیا و ببین! بهانه ما در نوشتن این گزارش، پیوند دو عضو پیشاهنگ بهبهانی است که در زیر می آید:

قضیه ازدواج سعید رنگین کمان و سیما عباسی همه را بهت زده کرده است. کسی حتی فکرش را نمی کرد که چنین ماجرایی پیش آمده باشد. سعید، خود می گوید ما برای ازدواج و پیوندمان به روال سنتی اعتقاد داشتیم و تا زمانی که به سیما این قضیه را نگفته بودم، او هم خبر نداشت! مابقی ماجرا از خواستگاری تا خرید و برنامه عقدمان، هم به وسیله خانواده ادامه و پایان یافت.

متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید

ادامه نوشته

گزارشی از یک عملیات...

از فرمانداری اندیکا خبر رسیده بود که با توجه به ریزش سنگین برف و مسدود شدن راه های مواصلاتی، چند روستا از توابع بخش قلعه خواجه شهرستان اندیکا دچار مشکلاتی از قبیل کمبود مواد غذایی بر خود و دام هایشان، بیماری و ... شده اند. با هماهنگی اداره کل امور عشایر استان، بخشداری مرکزی اندیکا و با همراهی امدادگران جمعیت هلال احمر مسجدسلیمان عملیات امدادرسانی آغاز شد.

شروع عملیات: ساعت 8 صبح
به همراه مدیرعامل جمعیت، مدیرکل امور عشایر و یکی از پرسنل امور عشایر با یک فروند بالگرد mi17 به سوی اندیکا حرکت کردیم. با امدادگران جمعیت، یک نفر راهنما، یک پزشک و یک دامپزشک با مقادیری داروی انسان و دام، علوفه، کمک های اولیه، آرد، وسایل گرمایشی، حبوبات و مواد غذایی، بهداشتی و امدادی دیگر به سمت روستای تازه که دارای 30 خانوار بود، راه افتادیم. منطقه بسیار صعب العبور بود و دهشتناک. کوه های سفید شده از برف و تنگی مسیر پرواز بالگرد، عملیات را سخت تر کرده بود. 30 دقیقه طول کشید تا به منطقه موردنظر رسیدیم ولی فرود برای بالگرد امکان پذیر نبود. دو سه چرخی بر فراز منطقه زده شد تا خلبان ماهر این پرواز به سختی به روی یک زمین ناصاف و سراشیبی نشست. با سرعت هرچه تمام تر پیاده شده و بارها را به منطقه منتقل نمودیم.
با توجه به وضعیت منطقه، بالگرد به اجبار برگشت و ما ماندیم و روستاییانِ خوشحال! چون منطقه این روستا وسیع بود و زندگی هم عشایری، کمی طول کشید تا خانواده ها به سوی ما بیایند. هوا صاف شده بود و دل انگیز. باد سردی هم در حال وزیدن بود.
امدادگران شروع کردند به توزیع مواد غذایی و اقلام امدادی با هدایت ریش سفید روستا. پزشک تیم هم ویزیت و تجویز دارو را آغاز کرد و به کودکان و سالمندان توجه بیشتری نمود. نکته جالب این بود که برخی از کودکان روستایی به دکتر می گفتند: "دکتر یک شربت سرماخوردگی به ما بده چون خیلی خوشمزه ست" و ما همه از این قضیه خنده به میهمانی لبانمان می آمد.
دکتر دامپزشک هم کار خودش را که در آن ماهر بود، شروع کرد و چگونگی استفاده از داروهای دام را  به اهالی روستاها گوشزد می کرد.
چند ساعتی گذشت و رنگ و روی اهالی روستا بهتر شده بود که شروع کردند به روشن کردن آتش. آتش گرم در هوای سرد می چسبید. کتری چای و کمی نام و پنیر هم ضیافت را کامل کرده بود. نزدیک ساعت 4 بعداز ظهر بود که صدای بالگرد را شنیدیم و آماده برگشت شدیم. تعدادی از اهالی روستا را که بیماریشان شدیدتر بود، آماده سوارشدن به بالگرد کردیم.
پس از بلندشدن بالگرد، این دستان کودکان روستای تازه بود که ما را بدرقه می کرد؛ همان دست هایی که در آغاز عملیات نای تکان خوردن نداشت! خوشحال از عملیات موفقیت آمیز، به فرودگاه هوانیروز مسجدسلیمان برگشتیم و خداوند را به خاطر همه نعمت هایش سپاس گفتیم.
پایان عملیات: ساعت 18 بعد ازظهر

متن ادبی بوی بهشت!

به تو که می رسم، در اوج ایثار ایستاده ای
بر بلندای رفیع مهرورزی...

***

سلام بر همه نازنین جانان فداکار که در باغستان عشق
و از شاهراه خدایی بودن و خدایی زیستن، به خلقش می رسند
و چه نیکو، رسم رسول رحمت و مهربانی را با امتش، به اکمال می رسانند.
سلام بر اهالی بهشت خدا روی زمین!
که زمین خداوند هم، از حضور سبزشان به آراستگی رسیده است...
و رو به آسمان آبی خدا ـ که بوی عشق می دهد ـ از این فخر به خود می بالد!
سلام بر تو که نام بامسمای داوطلب را بهانه ای ساخته ای
برای اهدای مهربانی و رأفتت
سلام بر تو که امدادگری را پیشه خود ساخته ای!
سلام بر تو که بوی بهشت خدا می دهی!
سلام بر تو که زلال عفو و رحمت خدا بر چهره ات جاریست!
سلام بر تو که عطر بخشش از ذره ذره وجود نازنینت بر می خیزد...
در شگفتم که این جاری دریای عاطفه در وجودت از کجا آمده است؟!
این خورشید روشن ایمان در آسمان زندگیت، متحیرم ساخته است.
به تو که می رسم، وزش نسیم فداکاری و ایثارت را بر تن همنوعان نیازمندت را می بینم
تو از چشمه سار ایمانِ آسمانیِ کدام وجود مه جبین، سیراب شده ای
که این گونه در فراسوی خیال، هستی خود را در مکتب جود و سخاوت
به بخشش رسانده ای؟!

***

تو که باشی، درد از درون درماندگان رخت می بندد
و بیچارگی از آسمان زندگیشان پر می کشد...
همیشه باش!

داستان یک سفر...

اشاره: داستان از آنجا آغاز شد که شنیدیم یک زن تنها بدون سرپناه، مدت هاست در دل کوه زندگی می کند! این بود که با خود قرار گذاشتیم که با طی نمودن مسیر صعب العبور و پر پیچ و خم منطقه آرپناه ـ از توابع شهرستان لالی در خوزستان ـ از نزدیک وضعیت او را رصد کرده بلکه بتوانیم چاره ای اندیشیده و قدمی برای رضای خدا برداریم. این گونه بود که قصه سفر ما شروع شد:

o

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. همان خدایی که کس بی کسانش می خوانند. پیرزنی تنها در دل کوه ها زندگی می کرد. خودش می گفت: "دست روزگار به اینجایش کشانده است". نه همسری داشت، نه فرزندی و نه قوم و خویشی. نه سرپناهی و نه جهیزیه ی سنگینی! از کولر و بخاری و سماور و آینه شمعدان! هم خبری نبود. او بود و صخره های سنگی و کوه واره های سر به فلک کشیده و دلِ سخت روزگاران که صورت به صورتش گذاشته بود و چین و چروک های رنگینی که نشان از محنت و بیچارگی داشت.

... می گفت: مدت هاست که با هیچ آدمی سخن نگفته است و به قول امروزی ها، دلش لک زده برای گفتن و شنیدن، گریستن و نگریستن. از دست روزگار غدار گله نمی کرد؛ شکرگزار حضرت دوست بود که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست!

o 

نگاه بهت آلود و سنگین بچه های ما به روزگار دیدنی بود. شرم از وجود مهربانشان سایه ای سیاه انداخته بود روی چهره ی غمگینشان و گاه گاهی هم نمی اشک را مهمان چشمهایشان می کرد. کار دنیا عوض شده بود: شده بودند سنگ صبور پیرزن تنها. گویی مثل یک یار بهتر ازجان به درد دلهایش گوشِ جان سپرده اند.

یکی از بچه های امدادگر مسیری طولانی را برگشت تا با رییس جمعیت تماس بگیرد و داستان پیرزن را بگوید. می خواستیم که برای مادر پیرمان سرپناهی بسازیم و برخی اوقات میهمان دردهای دلش باشیم. می خواستیم آب سرد زندگیش را گرمایی ببخشیم و دست های زجردیده اش را مرهمی باشیم. و مگر امدادگری، فقط نجات در جاده و زیر آوار است؟!

بچه ها که آمدند، دیگر باران نمی آمد! هوا سرد بود ولی غذای پیرزن گرم! شروع کردیم به کار. از تصحیح زمین گرفته تا بنایی... بیل و کلنگ به دست، سختی زمین را به نرمی زندگی رساندیم! سرپناهی ساختیم با زیربنای محبت و با نشان سرخ جمعیت. چند تکه لباس و وسایل ساده و ابتدایی یک زندگی. و به قول ما هلال احمری ها، کمی هم جیره خشک غذایی! وسعمان همین قدر بود ولی اشک خشکیده مادر را به رود جوشان لبخندش بدل ساخت و همه ما به چشم دل دیدیم که یخ های زمستان نومیدی به جاریِ آب های بهاری، خروشان گشت.

o

این بار جای نرم، چای گرم و لبخند از سرِ رضایت پیرزن بود که دل ما را نشانه گرفت. با هم قرار گذاشتیم که سیر آفاق و انفس کنیم و در خدمت مردم روزگارمان ـ از این دست ـ  بکوشیم و بدانیم که: بنی آدم اعضای یک پیکرند... 

مصاحبه با محمدرضا سعیدی امدادگر پیشکسوت خوزستانی

اشاره:

از وقتی او را می شناسم، همیشه با نام دکتر سعیدی صدایش کرده اند ولی تحصیلاتش هیچگاه طبابت نبوده است. چهره ی مهربان و خندان از او شخصیتی دوست داشتنی ساخته است. او را که می بینی، ناخودآگاه لبانت به خنده باز می شود. یکی از علاقمندی هایش، بازگویی تجربیات تلخ و شیرین سال ها امدادگریش است. دکتر بودنش برمی گردد به 8 سال فعالیتش در قطار انتقال مجروحین در زمان جنگ تحمیلی و به قول دوستانش، این نامی است که مجروحین وشهدای آن سال های بی بدیل، به پاس تلاش ها و زحمات خالصانه اش، بر او گذاشته اند. وقتی صدایش می کنند: دکتر، بدون هیچ درنگ و تعجبی جواب می دهد؛ گویی خود هم باورش شده که دکتر است! به آوار علاقمند است و پای ثابت دوره های آموزشی. با وجود این که بازنشسته شرکت فولاد بوده و حقوقش هم خوب است، بدون هیچ چشمداشتی به انجام فعالیت های بشردوستانه و امدادی می پردازد و به دور از خانه و خانواده حتی با کشیک امدادی هم کنار می آید و از پیشکسوت بودنش هرگز به دیگران فخر نمی فروشد. هرجا نیاز باشد، محمدرضا سعیدی هم آن جاست... 

متن کامل در ادامه مطلب

ادامه نوشته

یک زوج امدادی...

پرده اول:

دلیل اصلی نگاشتن این سطور تصویری بود که باعث شد تا قضیه را پیگیری کنیم و به سرانجام برسانیم. در این تصویر که نشان از آغاز یک زندگی است، دو امدادگر یکی خانم و دیگری آقا را می بینی درحالی که لباس امدادی بر تن کرده اند و کیکی که با آرم سازمان امداد و نجات هم بر روی دستانشان خودنمایی می کند. دقیق که می شوی، انگار یک محضر ازدواج است. چه جالب آغاز زندگی با رنگ و لعاب امدادی.

متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید

ادامه نوشته

دوباره آمدم!

بعد از مدت ها سلام.
برنامه نگارش این گاهنامه(حوالی هلال) یک ساله بود و برنامه ریزی این حقیر در مورد مسائل و مشکلات و انتقاد از آنها از هفته کاهش سال 90 آغاز و در شهریور 91 پایان یافت. لیکن با انگیزش یکی از دوستان بهتر از جان قرار شد این بار در فاز جدید نه فقط در حوزه انتقادی، که در برخی از حوزه های دیگر همچون اخبار، مصاحبه، شعر، داستان و داستانک، خاطره و ... قدم و قلم بزنیم. در برخی از اوقات هم از نوشته های دیگران استفاده ای بنماییم. تا خدا چه خواهد!

با ارادت تام و تمام - مجتبی

باز آمدم، باز آمدم!